سعيد نفيسى

56

زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى )

صبح صادق از دم جانسوز اوست * آفتاب از سايهء هر روز اوست صدق او سر دفتر هفت آسمان * قدس او سر جملهء هر دو جهان جان پاكش از دو عالم هيچ نيست * ذره‌اى در جانش ميل و پيچ نيست هست بوبكر اين‌چنين نه آن‌چنان * دوستان را مىمپرس از دشمنان گر بدى گفتند مشتى بىفروغ * در حق او آن دروغست آن دروغ هست بوبكر آنكه بر سنت رود * گر چنين نبود برو لعنت رود گر چنين گوئى زنت آيد به راه * پس زبان در بندد او از اين گناه مرد شد دلشاد و با زن گفت راز * توبه كرد آن زن و زان برگشت باز نيز جاى ديگر مىفرمايد : گفت ركن الدين اسكافى مگر * مىفشاند اندر سخن روزى گهر مجلس او پاره‌اى شوريده شد * خواجه را آن از كسى پرسيده شد كين چه افتادست و اين شورش چراست * ما نمىدانيم برگوئيد راست آن يكى گفتش فلان مردى نه خرد * در نهان كفشى بدزديد و ببرد كفش از او مىبستديم اين جايگاه * شورشى برخاست از آن گم‌كرده‌راه خواجه گفتش مىمكن قصه دراز * زانكه گر روزى خداى بىنياز برفكندى پردهء عصمت ز ما * كفش‌دزدش نيست تنها اين گدا « 1 » در همان كتاب مصيبت‌نامه اين حكايت ديگر هم هست كه آن هم دربارهء همين ركن الدين اسكافى مىبايد باشد : خواجهء اسكافى آمد در سخن * خلق مىباليد ازو چون سر و بن منبرش گوئى وراى عرش بود * آسمان در جنب او چون فرش بود در بلندى سخن چندان برفت * كان زمان از خلق گفتى جان برفت

--> ( 1 ) - اين چهار حكايت در مصيبت‌نامهء چاپ طهران 1354 در صحايف 33 و 124 و 238 و 271 آمده ولى چون اغلاط بسيار دارد از نسخهء خطى نقل كردم